سه‌شنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۱۱

راهبفیللاکپشتشیر

خدای نکرده ادعای شیر بودن ندارم ها! اما در محضر خانم میم بنده واقعا احساس شیری می‌کردم. البته شیری در قفس برابر رام کننده‌ای تردست. بله، یعنی همین خانم میم...
می‌دانید؟ خانم میم ریزنقش و ظریف بود. روبرویم می‌نشست، با لبخندی در کمال ملاحت و زیبایی، و با من گفتگو می‌کرد.
نمی دانم چرا در حضور او احساس می‌کردم دست‌هایم بیش از اندازه بزرگند. نمی‌دانستم کجا بگذارمشان. اصولا در محضر خانم میم حیران می‌ماندم چطور بنشینم، چطور رفتار کنم. کارهایم، حرف‌هایم. به نظرم همه چیزم مصنوعی می‌شد. انگار نقش بازی می‌کردم تا بشوم همان چیزی که خانم میم انتظار داشت. شاید هم فکر می‌کردم که ایشان آن طور می‌خواهد؟ نمی‌دانم. گفتم که، حیران بودم. چون شیر احمقی که دستورات رام کننده‌‌اش را نمی‌فهمد.

در محضر این زن ظریف مثل یک لاک پشت کند و زمخت ادای جنتلمن‌ها را درمی‌آوردم! می‌فهمید؟ و عجبا که هر چه بیشتر سعی می‌کردم بیشتر خام و ابتدایی جلوه می‌نمودم. چه می‌بایست می‌کردم؟ می‌شد در حضور این وجود مغرور و زیبا جنتلمن نبود؟ با هم حرف می‌زدیم، ولی من حواسم فقط این بود که
جلف نباشم. با صدای بلند نخندم. هنگام خنده دهانم زیاد باز نشود. سرم زیاد عقب نرود. زیاد طولش ندهم...
خانم میم روبرویم می‌نشست. آرام و آراسته، با اطمینانی فراوان و بی‌حساب، اما حساب شده. می‌دانستم کوچکترین حرکات و سکنات ناشیانه من از نگاه تیزبینش دور نخواهد ‌ماند. نشان نمی‌داد اما آشکار بود که مرا خوب زیر نظر دارد.
خودش مجسمه ظرافت و تناسب بود. هر حرکت کوچکش منتهای کمال بود. می‌دانید؟ من نخستین بار در محضر همین خانم میم بود که پی‌بردم چقدر بدوی و خشن هستم. همّ و غمم این شد که موجودی چنین شکستنی از حضور ناهموار من آزرده نگردد، آسیب نببیند.

گفتم شیر، ولی حقیقتش این است که در خانه خانم میم بیشتر احساس فیلی را داشتم که در راسته چینی‌فروشان افتاده باشد. میزآشپزخانه خانم میم بهتر از دیگر وسایل خانه‌اش در خاطرم مانده است. کوچک بود و ظریف، مثل خودش. همیشه رومیزی چهارخانه ریزنقش قرمز و سفیدی بر آن پهن بود که از پاکیزگی برق می‌زد. روی میز گلدان چینی کوچکی بود مزین به یک شاخه‌ گل رز مصنوعی اما زیبا.
این میز بدترین دشمن من بود. ناشیانه فنجان‌ ظریف چای را در دست‌های گنده‌ام نگه می‌داشتم، طوری که انگار هر لحظه بیم شکستنش می‌رفت. پاهایم را به هم می‌چسباندم و جم نمی‌خوردم. مبادا که به میز فسقلی بخورد و میز و گلدان چینی و سینی چای (به قول خانم میم "تی‌سرویس") پرتاب شوند رو زمین.
میز واقعا به سبکی پرکاه بود، حتی باد هم واژگونش می‌کرد! دکوراسیون بود تا میز. یعنی مثل همه چیزهای خانم میم. خلاصه کنم: در دنیای خانم میم زیبایی بر کاربرد اولویت داشت...

بر این میز آشپزخانه که از چوب گردوست، می‌توان کشتی گرفت! ساده و سنگین است. می‌دانید؟ همان روزی که آوردیمش با عیال همین‌جا رویش مچ انداختیم. حالا من خیال نداشتم استغفرالله دلبرکان غمگین را بشمارم ها. لابد قسمت نبوده، اما باور کنید همین میز سبب شد الان یاد خانم میم بیفتم.
مدت زیادی مسحورش نماندم. یک روز صبح از خواب پاشدم دیدم جادویش دیگر اثر ندارد. هنگامی قید آن مهمانی‌های معذب را زدم انگار سنگی را از روی سینه‌ام برداشتند. پس از مدت‌‌ها نفس راحتی کشیدم.
گاه با دیدن همین میز به فکر فرو می‌روم، اگر رام‌کننده موفق می‌شد و من رام ‌شده بودم، الان چطور زندگی می‌گردم؟ حتما آدم دلپذیرتری بودم، در این شکی نیست. اما راستش را بگویم؟ وقتی ظرافت، زیبایی، اتیکت، تشریفات و فرهنگ را جای‌نشین آسایش و آسودگی کنونیم می‌کنم، زودی از ترس چون راهبه‌ها برخودم صلیب می کشم.
خدا را شکر که کار به این جا رسید و به اونجا نرسید. اگر به من بود که این خانه حتی از اکنون هم ساده‌تر می‌بود ولی خب... می‌دانید؟ من عاشق زندگی راهب‌وار در صومعه‌ها هستم، نه این که اجرای مراسم مذهبیشان منظورم باشد ها، نه، زندگی ساده و بدون تزئینشان را می‌خواهم. حیاتی خلاصه شده در حداقل لازم...

نگاهی به دوروبرم می‌اندازم و سعی می‌کنم خانه عروسکی خانم میم را جایگزین مبلمان ساده، محکم و کاربردی آقای لام بسازم. من در خانه او همیشه احساس خوش‌آیندی داشته‌ام. اما اکنون فضای دلپذیر خانه برایم جلوه دیگری دارد. احساس می‌کنم یک خانم "میم" تیزبین و کوچولو با خانه عروسکیش نیز در دل این خانه جای دارد. از آقای لام برای اینکه مطلب وبلاگی امروزم را فراهم آوردند سپاسگذاری می‌کنم و می‌زنم از خانه بیرون.

0 - اگر حرفی هست -:

ارسال يک نظر

نظرات در این وبلاگ بدون بازبینی منتشر می‌شوند.
سیستم بلاگ‌اسپات بیشتر از 200 پیام دریک صفحه نشان نمی‌دهد!
برای دیدن بقیه نظرات باید صفحه پیام‌ها را به صورت پنجره مجزا (popup) باز کرده و سپس در پایین صفحه گزینه "جدیدتر" یا "جدیدترین" را انتخاب نمایید.