سه‌شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این وبلاگ به روز نمی‌شود!

وبلاگ پیش رویتان آینه وبلاگ "پرده" است و پس از مسدود شدن آن تاسیس شد.
اکنون که سایت بلاگ اسپات به طور کامل بسته شده، لزوم این وبلاگ هم منتفیست.
دوستانی که مایل به خواندن "پرده" هستند، می‌توانند لینک وبلاگ اصلی را جایگزین کنند:

آدرس وبلاگ: http://pardeh.blogspot.com/
آدرس فید وبلاگ: http://pardeh.blogspot.com/feeds/posts/default

با تشکر

سه‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

راهبفیللاکپشتشیر

خدای نکرده ادعای شیر بودن ندارم ها! اما در محضر خانم میم بنده واقعا احساس شیری می‌کردم. البته شیری در قفس برابر رام کننده‌ای تردست. بله، یعنی همین خانم میم...
می‌دانید؟ خانم میم ریزنقش و ظریف بود. روبرویم می‌نشست، با لبخندی در کمال ملاحت و زیبایی، و با من گفتگو می‌کرد.
نمی دانم چرا در حضور او احساس می‌کردم دست‌هایم بیش از اندازه بزرگند. نمی‌دانستم کجا بگذارمشان. اصولا در محضر خانم میم حیران می‌ماندم چطور بنشینم، چطور رفتار کنم. کارهایم، حرف‌هایم. به نظرم همه چیزم مصنوعی می‌شد. انگار نقش بازی می‌کردم تا بشوم همان چیزی که خانم میم انتظار داشت. شاید هم فکر می‌کردم که ایشان آن طور می‌خواهد؟ نمی‌دانم. گفتم که، حیران بودم. چون شیر احمقی که دستورات رام کننده‌‌اش را نمی‌فهمد.

در محضر این زن ظریف مثل یک لاک پشت کند و زمخت ادای جنتلمن‌ها را درمی‌آوردم! می‌فهمید؟ و عجبا که هر چه بیشتر سعی می‌کردم بیشتر خام و ابتدایی جلوه می‌نمودم. چه می‌بایست می‌کردم؟ می‌شد در حضور این وجود مغرور و زیبا جنتلمن نبود؟ با هم حرف می‌زدیم، ولی من حواسم فقط این بود که
جلف نباشم. با صدای بلند نخندم. هنگام خنده دهانم زیاد باز نشود. سرم زیاد عقب نرود. زیاد طولش ندهم...
خانم میم روبرویم می‌نشست. آرام و آراسته، با اطمینانی فراوان و بی‌حساب، اما حساب شده. می‌دانستم کوچکترین حرکات و سکنات ناشیانه من از نگاه تیزبینش دور نخواهد ‌ماند. نشان نمی‌داد اما آشکار بود که مرا خوب زیر نظر دارد.
خودش مجسمه ظرافت و تناسب بود. هر حرکت کوچکش منتهای کمال بود. می‌دانید؟ من نخستین بار در محضر همین خانم میم بود که پی‌بردم چقدر بدوی و خشن هستم. همّ و غمم این شد که موجودی چنین شکستنی از حضور ناهموار من آزرده نگردد، آسیب نببیند.

گفتم شیر، ولی حقیقتش این است که در خانه خانم میم بیشتر احساس فیلی را داشتم که در راسته چینی‌فروشان افتاده باشد. میزآشپزخانه خانم میم بهتر از دیگر وسایل خانه‌اش در خاطرم مانده است. کوچک بود و ظریف، مثل خودش. همیشه رومیزی چهارخانه ریزنقش قرمز و سفیدی بر آن پهن بود که از پاکیزگی برق می‌زد. روی میز گلدان چینی کوچکی بود مزین به یک شاخه‌ گل رز مصنوعی اما زیبا.
این میز بدترین دشمن من بود. ناشیانه فنجان‌ ظریف چای را در دست‌های گنده‌ام نگه می‌داشتم، طوری که انگار هر لحظه بیم شکستنش می‌رفت. پاهایم را به هم می‌چسباندم و جم نمی‌خوردم. مبادا که به میز فسقلی بخورد و میز و گلدان چینی و سینی چای (به قول خانم میم "تی‌سرویس") پرتاب شوند رو زمین.
میز واقعا به سبکی پرکاه بود، حتی باد هم واژگونش می‌کرد! دکوراسیون بود تا میز. یعنی مثل همه چیزهای خانم میم. خلاصه کنم: در دنیای خانم میم زیبایی بر کاربرد اولویت داشت...

بر این میز آشپزخانه که از چوب گردوست، می‌توان کشتی گرفت! ساده و سنگین است. می‌دانید؟ همان روزی که آوردیمش با عیال همین‌جا رویش مچ انداختیم. حالا من خیال نداشتم استغفرالله دلبرکان غمگین را بشمارم ها. لابد قسمت نبوده، اما باور کنید همین میز سبب شد الان یاد خانم میم بیفتم.
مدت زیادی مسحورش نماندم. یک روز صبح از خواب پاشدم دیدم جادویش دیگر اثر ندارد. هنگامی قید آن مهمانی‌های معذب را زدم انگار سنگی را از روی سینه‌ام برداشتند. پس از مدت‌‌ها نفس راحتی کشیدم.
گاه با دیدن همین میز به فکر فرو می‌روم، اگر رام‌کننده موفق می‌شد و من رام ‌شده بودم، الان چطور زندگی می‌گردم؟ حتما آدم دلپذیرتری بودم، در این شکی نیست. اما راستش را بگویم؟ وقتی ظرافت، زیبایی، اتیکت، تشریفات و فرهنگ را جای‌نشین آسایش و آسودگی کنونیم می‌کنم، زودی از ترس چون راهبه‌ها برخودم صلیب می کشم.
خدا را شکر که کار به این جا رسید و به اونجا نرسید. اگر به من بود که این خانه حتی از اکنون هم ساده‌تر می‌بود ولی خب... می‌دانید؟ من عاشق زندگی راهب‌وار در صومعه‌ها هستم، نه این که اجرای مراسم مذهبیشان منظورم باشد ها، نه، زندگی ساده و بدون تزئینشان را می‌خواهم. حیاتی خلاصه شده در حداقل لازم...

نگاهی به دوروبرم می‌اندازم و سعی می‌کنم خانه عروسکی خانم میم را جایگزین مبلمان ساده، محکم و کاربردی آقای لام بسازم. من در خانه او همیشه احساس خوش‌آیندی داشته‌ام. اما اکنون فضای دلپذیر خانه برایم جلوه دیگری دارد. احساس می‌کنم یک خانم "میم" تیزبین و کوچولو با خانه عروسکیش نیز در دل این خانه جای دارد. از آقای لام برای اینکه مطلب وبلاگی امروزم را فراهم آوردند سپاسگذاری می‌کنم و می‌زنم از خانه بیرون.

ضد آمریکایی نه، مخالف سیاست‌های هیئت حاکمه آمریکا آری!

لازم است در باره مطلب اخیرم "قتل بن‌لادن ادامه کشتار سرخپوستان" توضیحی بدهم.
من همان ذهنیتی را قاتل بن‌لادن ‌دانستم که به کشتار سرخپوستان نیز دست می‌زد. این حرف را نباید به ضد آمریکایی بودن تعبیر کرد یا به معنای شباهت بن‌لادن با جرومینو گرفت. اشاره من به ذهنیت خشنی در هیئت حاکمه آمریکا است که رگه‌ای از نژادپرستی دارد. مهاجم و جنگ طلب است. زندگی را در سرکوب و برتری طلبی می‌بیند. ثروتمند، اما سیری نا‌پذیر است...
با "کوکلوس‌کلان‌ها"یی که سیاه پوستان را آتش می‌زدند کم و بیش آشناییم! بد نیست بدانیم پدربزرگ جرج دبلیو بوش متهم است استخوان‌های همین "جرومینو" را (که نامش اسم رمز بن‌لادن بود) چون غنیمتی جنگی از قبرش دزدید! بیان مختصر این ماجرا شاید روشنگر "ذهنیت سفید پوست آمریکایی" مورد نظر من باشد:

جمجمه انسان به عنوان غنیمت جنگی
گروه "جمجه و استخون" (Skull & Bones) یک گروه رسمی دانشجویی دانشگاه "یل" (َYale) است. این گروه به نام‌های دیگر چون "The Order of Death" (لژ مرگ) Knights of Eulogia و "لژ 322" هم شناخته می‌شود.
شهرت این لژ به خاطر سیاستمداران طراز اولی است که عضوش بوده‌اند. از بنیانگذاران این لژ یکی "پرسکات بوش" (Prescott Bush) پدربزرگ جرج دبلیو بوش است. پرسکات بوش با همقطارانش در سال 1918 مقبره "جرومینو" رهبر سرخپوستان را ده سال پس از مرگش نبش قبر می‌کنند و جمجمه او را به غنیمت می‌برند!
بالاخره در سال 2006 مورخی به نام مارک ورتمن (Marc Wortman) نامه‌ای می‌یابد که مفاد آن آشکار می‌سازد جمجمه و استخوان‌های رهبر سرخپوستان درون ویترینی در کلوپ گروه "جمجمه و استخوان" دانشگاه "یل" نگهداری می‌شود!
مقبره جرومینو
در سال 2009 عده‌ای از بازماندگان آپاچی، منجمله هارلین جرومینو (Harlyn Geronimo) خواهان استرداد و به خاک سپاری جمجمه پدربزرگ و رهبر فقید خود می‌شوند. استناد آن‌ها به قانون "American Indian Graves Protection and Repatriation Act" است که در 1990 به تصویب رسید و مضمونش "بازگرداندن مقبورات سرخپوستان" بود. وکالت پرونده را "رمزی کلارک" دادستان کل پیشین ایالات متحده به عهده می‌گیرد. پرونده در نهایت به دلیل نبود مدارک قاطعی که وجود جمجمه را در دانشگاه "یل" ثابت کنند، مختومه اعلام می‌گردد.
دانشگاه "یل" طی بیانیه‌ای در نیویورک تایمز اعلام کرد: جمجمه جرومینو در این دانشگاه نیست . "یل" اما در همین بیانیه خاطر نشان ‌ساخت که از جانب گروه "جمجمه و استخوان" صحبت نمی‌کند، چرا که فعالیت‌های این گروه مستقل از دانشگاه صورت می‌پذیرد.


جرومینو کیست؟
شاید شناسایی بیشتر جرومینو هم برای درک ذهنیتی که "اسامه بن‌لادن" و "جرومینو" را مشابه می‌بیند، مفید باشد:
جرومینو، متولد 1829 و نام اصلی‌اش "Gokhlayeh" بود که به معنای کسی است که خمیازه می‌کشد. در هفت سالگی پدر و مادرش را از دست می‌دهد. بازرگانی به نام "James Johnson" با همدستی شکارچیان انسان (جایزه بگیرها) افراد قبیله را به جشنی دروغین دعوت می‌کنند و همه را به آتش گلوله می‌بندند. چهارصد نفر ‌کشته می‌شوند، منجمله خانواده جرومینو. جایزه بگیرها پوست سر کشتگان را می‌کنند تا به ازای تحویل آن پول خویش را دریافت‌ کنند.
رئیس قبیله‌ای به نام "Mangas Coloradas" سرپرستی جرومینو خردسال را به عهده می‌گیرد. سال 1858 در 29 سالگی مادر ناتنی، همسر و سه کودکش به دست ارتش مکزیک به قتل می‌رسند. او تصمیم به انتقام می‌گیرد و با همراهی یکی از روسای آپاچی به نام "Cochise" شکست پرتلفاتی به ارتش مکزیک وارد می‌کند. آن‌ها تا چند سال به مکزیک حملاتی می‌کنند.
پس از مرگ "Cochise" قبایل متحد جرومینو را به ریاست جنگ انتخاب می‌کنند.

در سال 1876 دولت آمریکا جرومینو و قبیله‌ش را در قرارگاه سان کارلوس اسکان می‌دهد که صحرایی مطلقا بی‌آب و علف است. سرخپوستان برای ادامه حیات وابسته به مواد خوارکی اندکی هستند که ارتش گه‌گاه می‌فرستد. همان نخستین سال صدها نفر از بیماری و گرسنگی می‌میرند. سال دوم نیز بر همین منوال می‌گذرد. جرومینو با درد و رنج بسیار شاهد مرگ دسته جمعی افرادش است. تصمیم می‌گیرد اردوگاه را ترک کرده و با باقیمانده قبیله به مرز مکزیک فرار کنند.
از این پس تا سال 1886 جرومینو و جنگجویانش به تناوب در جنگ و صلح با حکومت مرکزی آمریکا و مکزیک قرار دارند. جنگجویان سرخپوست به "رئیس جرومینو" توانایی‌های ماورالطبیعه نسبت می‌دهند.
جرومینو با جنگ و گریزهای هوشمندانه به مدد تنها 500 جنگجوی سرخپوست توانست لشکر مجهز 5000 هزارنفری آمریکا و ارتش 3000 نفری مکزیک را به ستوه آورد. سرانجام آمریکایی‌ها در سال 1886 مبلغ 2000 دلار جایزه برای سر او تعیین می‌کنند. در این زمان جرومینو با 36 تن از رزمندگان باقی‌مانده خود را تسلیم ارتش آمریکا می‌کند.


جرومینو زندانی در پایان عمر
جرومینو باقی عمر را در زندانی دور از میهن به سر ‌آورد. در انتها عمر آرزوی دیدار بازماندگان قبیله و بازدید سرزمین مادری را داشت اما تقاضایش رد می‌شود. جرومینو در سال 1909 در سن هشتاد سالگی در تنهایی و غربت فوت می‌کند.
او پیش از مرگش خاطرات خود را برای خبرنگاری تعریف می‌کند ولی نوشته‌ها تا سال‌ها اجازه انتشار نمی‌یابند. در نهایت با اجازه رسمی شخص روزولت، آن هم پس از دست بردن در آن و تعدیل و تصرف، به چاپ ‌می‌رسند.

جرومینو گفته:
دوست دارم بدانم چه کسی دستور دستگیری و دار زدن مرا صادر کرد. من که داشتم با خانواده‌ام در صلح و صفا زیر سایه درختان سرزمینم زندگی می‌کردم. همان طور که ژنرال کرووک امر کرده بود. بارها تقاضای صلح کردم. اما همیشه فرستادگان و مترجمان دردسر آفریدند.
من هرگز بدون دلیل قانونشکنی نکردم. و اگر شما از عدالت صحبت می‌کنید و یا اگر حتی به آن می‌اندیشید، پس بایست نخست به بی‌عدالتی‌هایی فکر کنید که بر انسان سرخپوست رو داشتید، بی‌عدالتی که به عمق اقیانوس‌ها و به وسعت اقیانوس‌هاست و کسی را یارای عبور از آن نیست و هر اندیشه‌ای در آن غرق می‌گردد.
قانون‌شکنی‌های من در برابر آن جوی باریک و خشکی است که سفیدپوستان آزمند آن را از اشک مردمم لبریز ساختند. من فقط اشک‌هایی را که همین سفیدپوستان روان ساختند به حلقومشان ریختم، تا آخرین قطره‌‌اش را، طوری که بتوانم در بستر خشک رود بروم، بی آنکه ردایم از اشک مردمم خیس شود. بمن بگویید، آیا شما در این بی‌عدالتی می‌بینید!؟
مگر قانون خود شما نمی‌گوید انسانی که انسان دیگری را به قتل برساند باید مجازات و به قتل برسد؟ سرخپوستان پیش از آن که شما به این جا بیایید چه جمعیت انبوهی بودند؟ پس ببینید شما چقدر سرخپوست کشته‌اید! شما بنا به همان قانون خودتان نباید هیچکدامتان این جا باشید، بایست همگی مرده باشید اگر که قانونتان قانونی حقیقی بود.

ترجمه و تلخیص از ویکی پدیا و سایت‌های مختلف اینترنتی

دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

دلپذیر!

دشوارتر، جنگ با خویش بود و دردناک‌ زخمی بر خویشتن زدن. گاومیش اراده تن نمی‌داد و مزرعه‌ی جان جز به سختی شخم نمی‌خورد.
حیف دلی که بر دیم‌زارش گندم نروید! پس به آئین مسافران قربانی به پیشگاه سختِ نامهربان بردم تا به خون دلش نرم سازم. خیش انداختم که خویش حاصلخیز کنم.

یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

جستجوی تراژدی در انقلاب اسلامی ایران

خودم می‌دانم، این نوشته خام است. اما به دیده اغماض بنگرید، چرا که ادعایی ندارد مگر عرضه ماده اولیه برای تفکر.
قبلا، در همان اوج بگیروببند‌های 25 بهمن با احتیاط فراوان سعی کردم در نوشته‌ای به نام "شناخت واقع‌بینانه جایگاه ولایت فقیه در سیاست ایران" نگاه را به این بعد ماجرا معطوف کنم.
وقتی در باره انقلاب فرانسه می‌خوانیم -در حوزه ادبیات، تاریخ یا جامعه شناسی- با انسان‌ها طرف هستیم. انسان‌هایی هرچند خطاکار، اما بزرگ و ارزشمند. بخصوص در ادبیات و رمان. اثر رومن رولان نمونه‌ برجسته‌ای بر این مدعاست، روبسپیر پاکدامن و کناره‌جو یا دانتون پرشوروشر درخاطرم مانده است.
جمله "انقلاب فرزندانش را می‌خورد" پس از پایان تراژیک انقلابیون فرانسه بر سر زبان‌ها افتاد. می‌دانیم که شخصیت انسانی نخستین لازمه تراژدی است. انقلاب فرانسه در تراژدی‌ فردی شخصیت‌هایی برتر از حد میانگین جسمیت می‌یابد: روبسپیر، دانتون، لوشابلیه، لامیت، بیتیون، سییس، میرابو...

حالا فرانسوی‌ها را روانه مملکتشان کنیم و "سن" را در اختیار نقش آفرینان انقلاب ایران بگذاریم. انقلابی که از منظر مشارکت عمومی، بس مردمی‌تر از انقلاب فرانسه بود. چه می‌بینید؟ دزد، خائن، قاتل، جلاد، خون‌آشام؟...
درست دیدید. سی و چند سال تاریخ پرتب و تاب ما با حقارتی مهیب "هیچ" می‌نماید! چرا!؟
می‌دانید چرا؟ زیرا در مقایسه میان فرانسه و ایران - تفاوت‌های انکارناشدنی را که کناری بگذاریم- ما جامعه‌ای متکی به خود را با جامعه‌ای استعمارزده مقایسه می‌کنیم. در این مقایسه قبل از هرچیز خودباختگی و نگاه حقارت‌آمیز ما به خویش آشکار می‌شود.
وقتی تمامی نقش آفرینان، یعنی همه چهره‌های شناخته‌شده جامعه را بی‌مقدار می‌بینیم، اینجا در حقیقت نگاه حقارت‌آمیز به خویش را بازتاب می‌دهیم.
تاریخ را بی‌شک شخصیت‌های (دولتی یا غیردولتی) نمی‌سازند. حرف من هم این نیست. ولی شناخت انسان‌های نقش آفرین به درک گذشته کمک می‌کند.
اهمیت تاریخ در
نقشی است که "امروز" ایفا می‌کند. تاریخی که به انسان ایرانی شخصیت و فردیت می‌بخشد، یاور اوست تا امروز زیر بار بردگی و ظلم نرود. تاریخی که ایرانی را انسانی بی‌ارزش می‌نمایاند، راه انقیاد او را سنگ فرش می‌کند.
"مردم صبح طرفدار مصدق بودند و شب جاویدشاه گفتند" بارها این حرف را شنیده‌ایم. رژیم کودتا با اشاعه این دروغ به تحقیر و درهم شکستن سامان‌وند (سیستماتیک؟) مردم پرداخت. اما ما بالاخره موفق شدیم در 22 بهمن و پس از آن (در عرصه زندان‌ها یا درجبهه جنگ) این آینه دروغین را بشکنیم. نشان دادیم که ما نیز مردمی باشخصیت و مستحق احترام هستیم!

سرنوشت آقای خامنه‌ای در میان دولت‌مردان جمهوری اسلامی از جالب‌‌توجه‌ترین‌‌ها است. بار دراماتیک این شخصیت حتی از آیت‌الله خمینی فزون‌تر است. نه فقط به خاطر تروری که نافرجام ماند و دست او را از کار انداخت،‌ یا به دلیل وجود خواهری که در بحبوهه جنگ با شوهر به عراق پناهنده شد و یا برادری که در جناح مقابل در زمره اصلاح‌طلبان است.
من حتی نمی‌خواهم به جلوه‌های ظاهری بپردازم که مثلا از معدود روحانیون علاقه‌مند به ادبیات بوده، که گویا سه‌تار هم می‌نواخته و اکنون فتوا به مکروه بودن موسیقی می‌دهد یا جلسات شعرخوانی فرمایشی در محضرش برگذار می‌شود...
انسانی که به جبر موقعیت تسلیم "سرنوشت" می‌شود تراژدی ناب از نوع کلاسیک آن است. جنبه‌های ذکر شده دیگر نیز همه بار تراژیک دارند. اما من بیشتر مایل به شناخت این شخصیت در چهارچوبی کلی‌تر و غیرشخصی هستم، آمالی که در مسلخ قدرت قربانی شدند. دوست دارم بار تراژیک را در عملکرد دیگرگونه او در قدرت بیابم. در ضرورتی که به او تحمیل می‌شود. در بن بستی‌ که در خط مشی سیاسی او هر دم آشکارتر می‌گردد و خبر از انجامی تراژیک می‌دهد.
می‌توان با نظرات سیاسی آیت‌الله خامنه‌ای مخالف بود (همانطور که من هستم) یا موافق (همانطور که بسیاری هستند). اما باید او را شناخت. نظریاتش و شخصیتش را و موقعیتش را. بدون چنین شناختی کنش سیاسی آگاهانه برای هیچ کدام از دو طرف فضیه ممکن نمی‌شود! فضای دشنامگویی کور و بی‌ثمر همچنان برقرار می‌ماند.

از چهارچوب مطلبی وبلاگی فراتر رفتم. به همین مقدمه قناعت می‌کنم. آرزومندم روزی نویسنده‌ای حرفه‌ای و رمان نویسی توانا به این دوره از تاریخ و به شخصیت سیاسی کشورمان سیدعلی خامنه‌ای (زندانی سیاسی پیشین، عضو شورای انقلاب، نماینده خمینی در شورای عالی دفاع، دو دوره ریاست جمهوری و بیست و سه سال رهبری کشور در مقام ولایت فقیه) بپردازد. شک ندارم شناختی که چنین اثری در حافظه جمعی تولید می‌کند حتی بیشتر از هر شعار یا تحلیلی به مبارزه سیاسی روز کمک خواهد کرد.

سرگردان در مرزهای آی‌پد

"میدان التحریر نشان داد که نسل جدید عرب بیشتر دنبال آی‌پد است تا اسلام..."
باور کردنی نیست، ولی این جمله یه مفسر سیاسی غربی در یورونیوز است!
از خودم می‌پرسم مغز خر خوردن یا موضوع اینه که ما رو مثل حیوانات توی باغ وحش نگاه می‌کنند؟
حالا همه مولفه‌های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی... که ممکنه باعث نارضایتی آمیزاد بشه کنار، این دوگانه "آی‌پد" و "اسلام" چه جوری به مخیله‌شون رسیده‌؟
تعجب می‌کنم!

چه احتیاجی به این همه صفت؟

شاه معدوم= شاه غیر معدوم نداریم. بگوییم شاه کافیست.
مقام معظم رهبری= مقام غیر معظم رهبری نداریم. بگوییم مقام رهبری کافیست.
رهبر کبیر انقلاب= رهبر صغیر انقلاب نداریم، بگوییم رهبر انقلاب کافیست.
رئیس جمهور محترم= مگر رئیس جمهور نامحترم هم داریم؟ همان رئیس جمهور کافی است.
... و نمایندگان منتخب، شخصیت‌های فرزانه، دلسوز، خدمتگزار و...
داشتم به سرود "خمینی ای امام" گوش می‌دادم. به ذهنم رسید که قدیم او را فقط "امام" می‌نامیدند و والسلام. حالا چی؟
چرا تشریح ویژگی‌ شخصیت‌های سیاسی به بخشی از اسم آن‌ها تبدیل ‌شده است؟ دلیل افزایش روزافزون صفت‌های دولتیان چیست؟ به سوی القاب "دولا پنهای" شاهان قاجار و پهلوی باز می‌گردیم؟

جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این وبلاگ از این پس به روز نمی‌شود!




سلام،

وبلاگ "پرده 1" یعنی همین وبلاگ پیش رویتان پس از مسدود شدن وبلاگ اصلی تاسیس شد.
حالا که سایت بلاگ اسپات تمام و کمال بسته شده، لزوم وجود این وبلاگ هم منتفی می‌شود.
پس دوستان عزیزی که این وبلاگ را در لیست گودرشان د‌ارند و مایل به خواندن "وبلاگ پرده" هستند، لطفا لینک وبلاگ اصلی را جایگزین "پرده1" کنند. یعنی لینک زیر را:

آدرس وبلاگ: http://pardeh.blogspot.com/
آدرس فید وبلاگ: http://pardeh.blogspot.com/feeds/posts/default

با تشکر
اسد




طبقه متوسط این جا، طبقه متوسط اونجا، طبقه متوسط اینور، طبقه متوسط اونور...

زیاد در باره طبقه متوسط نوشته می‌شود، له یا علیه. اغلب نوشته‌ها نیز یک اشتباه عمده دارند: حمایت از طبقه متوسط را به معنای تعریف از او می‌گیرند و دشمنی با طبقه متوسط را بدگویی از او.
اما "دفاع از منافع طبقه متوسط" و "تمجید از طبقه متوسط" یکی نیستند که، هستند؟ قرار نیست مخ‌زنی کنیم، پس اجازه دهید دفاع اصولی، یعنی نقد و شناخت پدیده را جای "چه‌‌چه و به‌به گفتن" بگذاریم.

طبقه متوسط ایران دچار نارسایی جسمی و روحی است. به دو دلیل عمده: یکی رشد ناموزون، که معلولش اقتصاد وارداتی/نفتی است. معضلی که موجب می‌شود درصد تولیدکنندگان خرده پا، آن طور که باید و شاید سهم قابل ملاحظه‌ای از طبقه متوسط را به خود اختصاص ندهند. حال آن که این قشر از طبقه متوسط موتور محرک و جایگاه اصلی خلاقیت مادی و معنوی در جامعه شهری است!
اکثریت عظیم طبقه متوسط ایران شامل شاغلان بخش خدمات، واسطه‌گری و حقوق بگیران اداری می‌شود، اقشاری که به طور غیرمستقیم رانت‌ نفت را می‌خورند و از نظرگاه "تولید اقتصادی" نیز وجودی انگلی دارند. طبیعی است که این معضل در جوامع وابسته تک محصولی بازنمود فرهنگی و سیاسی نیز می‌یابد.
علت دیگر بیماری طبقه متوسط ایران، نبودن (یا حضور ضعیف) جنبش چپ است، جنبش کارگری طبیعی‌ترین متحد طبقه متوسط است. اما گذشته از نقش جنبش کارگری به عنوان متحد طبیعی طبقه متوسط، اصل وجود جنبش کارگری به طور اخص برای حفظ تعادل طبقه‌ میانی که (بنا به موقعیتش) کششی دوگانه دارد، ضروری می‌باشد!

کمی جلوتر به دلایل غیبت جنبش کارگری هم می‌پردازم. اما ابتدا چند کلمه در مورد ماهیت سیاسی طبقه متوسط: به طور سنتی رنگارنگ‌ترین طیف نیروهای سیاسی جامعه به همین طبقه متوسط تعلق دارد. ولی در ایران متاسفانه چنین چیزی را نمی‌بینیم. به طور نمونه جنبش مهمی چون "سوسیال دمکراسی" که به طور معمول باید بخش مهمی از این طبقه را نمایندگی ‌کند، این جا به طور کامل غایب است! شما این جا حتی جناح میانی لیبرالیسم را نیز نمی‌یابید، جناح چپ آن که دیگر پیشکش! به جایش لیبرالیسمی به ما عرضه می‌شود که در مواضع سیاسی وابستگی به سرمایه بین‌المللی را تجویز می‌کند! (یک اشاره کافیست: موسی غنی‌نژاد)
واقعیت سیاسی طبقه متوسط اما این نیست. پذیرفتن مواضع سرمایه‌داری وابسته (تنها به فریب ِ جلوه اندک ِ آزادی‌های ِ اجتماعی) به هیچ روی بیانگر منافع واقعی طبقه متوسط نیست! هرچقدر هم که ما امروز از محدودیت‌های اجتماعی به تنگ آمده‌ باشیم، اما باز فراموش نکنیم که طبقه متوسط آغازکننده و محرک اصلی انقلاب بهمن بود! چرا؟ آیا آن طور که راست‌های وابسته (و سلطنت‌طلب‌ها) تبلیغ می‌کنند، طبقه متوسط فریب خمینی را خورد؟ یا دلیلش نارضایتی واقعی و عینی خودش بود، علی‌رغم همه آزادی‌های (ظاهری) اجتماعی در رژیم شاه؟

اما دلیل نبودن جنبش چپی نیرومند چیست، غیابی که طبقه متوسط را از اجرای نقش خویش باز می‌نشاند و او را به جای نمایندگی منافع خویس، آلت دست سرمایه‌داری وابسته می‌گرداند؟ بله، واقعیت دردآوریست که بسیاری از نمایندگان طبقه متوسط (یا مدعیان نمایندگی او) وقتی پایشان به خارج ‌رسید، از راهروهای سنای آمریکا سردرآوردند و یا کنار کاخ سفید دوانگشت را به علامت پیروزی بالا گرفته، عکس یادگاری انداختند!
پس برگردیم به سوال اصلی این نوشته: دلیل حضور ضعیف جنبش چپ چیست؟ کم کاری فعالان چپ و کارگری؟
نه! سرکوب وحشتناک و خونین، سرکوبی در حد نسل کشی دلیل اصلی ضعف چپ و جنبش کارگری در جامعه امروز ایران است. زخم‌های قبرستان خاوران تا عمق پیدا و ناپیدای جامعه امتداد می‌یابد.

... دوباره به این موضوع برمی‌گردم.

سبز هستیم ولی خوراک خر نیستیم! (در باب مقاله دویچه وله)

در عملیات به قتل رساندن بن‌لادن، سازمان سیا اسم رمز را "جرومینو" انتخاب می‌کند. جرومینو رهبر افسانه‌ای سرخپوستان آپاچی است که سال ها با آمریکا و مکزیک جنگید. این موضوع اعتراض جف هاورز رهبر سرخپوستان آمریکا را برمی‌انگیزد.
تفاوت‌ میان بن‌لادن و بومیان آمریکایی را نمی‌توان نادیده گرفت. اما
گذاشتن نام رمز "جرومینو" بر "اسامه بن‌لادن" بیش از هرچیز آشکارکننده بقای ذهنیتی در هیئت حاکمه آمریکا است که دویست سال پیش هم به قتل عام سرخپوستان دست زد!
مترادف شدن نام جرومینو و بن لادن در این ذهنیت "سفید پوستانه" از روی سهل‌انگاری نبوده است. تصادفی نیست که برای "قتل" رهبر مخالفان در سرزمینی بیگانه نگاهشان به تاریخ و کشتار سرخپوستان معطوف می‌گردد.
من نمی‌دانم اعتراض جف هاورز برمبنای چه ذهنیتی صورت گرفته، ولی به نظرم دید اوباما و همپالکی‌هایش دقیق‌تر می‌نماید. اگر جرومینو امروز زنده بود و مجبور به انتخاب، بی‌شک او نیز -با توجه به شناختی که از او داریم- میان اضمحلال جسمی و روحی ناشی از مصرف نوشابه‌های الکلی در اسکان‌گاه‌های ویژه سرخپوستان و یا مبارزه، دومی را برمی‌گزید. حتی اگر لزوما همسنگر اسامه بن‌لادن نیز نمی‌شد.

قتل بن‌لادن ادامه کشتار سرخپوستان به دست سفیدپوستان؟

در عملیات به قتل رساندن بن‌لادن، سازمان سیا اسم رمز را "جرومینو" انتخاب می‌کند. جرومینو رهبر افسانه‌ای سرخپوستان آپاچی است که سال ها با آمریکا و مکزیک جنگید. این موضوع اعتراض جف هاورز رهبر سرخپوستان آمریکا را برمی‌انگیزد.
تفاوت‌ میان بن‌لادن و بومیان آمریکایی را نمی‌توان نادیده گرفت. اما
گذاشتن نام رمز "جرومینو" بر "اسامه بن‌لادن" بیش از هرچیز آشکارکننده بقای ذهنیتی در هیئت حاکمه آمریکا است که دویست سال پیش هم به قتل عام سرخپوستان دست زد!
مترادف شدن نام جرومینو و بن لادن در این ذهنیت "سفید پوستانه" از روی سهل‌انگاری نبوده است. تصادفی نیست که برای "قتل" رهبر مخالفان در سرزمینی بیگانه نگاهشان به تاریخ و کشتار سرخپوستان معطوف می‌گردد.
من نمی‌دانم اعتراض جف هاورز برمبنای چه ذهنیتی صورت گرفته، ولی به نظرم دید اوباما و همپالکی‌هایش دقیق‌تر می‌نماید. اگر جرومینو امروز زنده بود و مجبور به انتخاب، بی‌شک او نیز -با توجه به شناختی که از او داریم- میان اضمحلال جسمی و روحی ناشی از مصرف نوشابه‌های الکلی و زندگی در اسکان‌گاه‌های ویژه سرخپوستان یا مبارزه، دومی را برمی‌گزید، حتی اگر لزوما همسنگر اسامه بن‌لادن نیز نمی‌شد.

پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

تشکیلاتی برای پی‌گیری نیازهای صنفی وبلاگستان؟

آرمان دعوت کرده است به بازی وبلاگی تا در باره یک کار گروهی صنفی در وبلاگستان گفتگو کنیم. نمی‌دانم تا چه حد به سوابق این ایده آشناست.
شش هفت سالی می‌گذرد از روزی که نخستین بار ایده تشکیلات صنفی برای وبلاگ‌نویسان مطرح شد و در نهایت کانون وبلاگ نویسان ایران پا به عرصه وجود گذاشت. صحبت‌های پرشور و شرش را خوب به یاد دارم. اما خود کانون دولت عاجل بود و متاسفانه عمر زودگذری داشت. نخستین انشعابش هم خود من بودم! البته شاید اطلاق انشعاب درست نباشد، چرا که وقتی من جدا شدم کار هنوز به انتخابات نرسیده بود.
چرا انشعاب؟ خب من معتقد بودم به عنوان گروه موسس فراخوان بدهیم و کاندید شدن کاملا آزاد باشد. اما اکثریت دوستان که کانون را به مثابه امکانی برای مبارزه می‌دیدند، نظر دیگری داشتند. آن‌ها بیم آن داشتند که با آزاد گذاشتن انتخابات، و با توجه به اکثریت بالای وبلاگ‌نویسان غیرسیاسی نویس، سکان هدایت از دست خودشان خارج گردد. از این رو ترجیح می‌دادند نامزده‌ها از میان همان اعضای موسس که فکر می‌کنم 100 نفری می‌شدند گزیده شود.
نخستین اقدام ما ایجاد وبلاگ گروهی بود تا به پیشبرد بحث کمک کند. اقدام درستی بود. البته ابتدای کار کمی هرج و مرج شد. بعضی از دوستان از وبلاگ کانون برای تبلیغ پست‌های وبلاگ خودشان استفاده کردند. مجبور شدیم برای نوشته‌های متفرقه این دوستان وبلاگ دومی درست کنیم.
بعدش من آمدم بیرون. چون همانطور که گفتم با شیوه رای‌گیری مخفی موافق نبودم، ترجیح دادم در جریان امور هم نباشم. وبلاگ را هم تحویل دادم.
متاسفانه فعالیت‌های کانون از صدور چند بیانیه به مناسبت‌های مختلف فراتر نرفت! آتش پرشور و شر رفقای مبارز هم در جمع بسته خودشان سوخت کافی نیافت و خاموش شد.
من هنوز بر همان عقیده هستم. مهم این است که تجمعی بر اصول درست بنا سازیم و به اصولش هم پایبند بمانیم، ‌حتی اگر کوتاه مدت در راستای اعتقادات و اهداف ما نباشد. به نظر من درک کار تشکیلاتی یعنی این که پی ببریم: «وجود تشکیلات "واقعی" مهم‌تر از وجود تشکیلات "ایده‌‌آل" است». دید سنتی چپ به سندیکا نیازمند تصحیح است.
اگر قرار است تشکیلاتی به نام وبلاگ‌نویسان ایجاد شود، باید با انتخاب آزادانه صورت بگیرد، حتی اگر نتیجه انتخاب خط مشی غیرسیاسی "شمع و گل و پروانه" نویس‌ها باشد و یا حتی تشکیلات به دست جناح رقیب (این جا وبلاگ‌نویسان ارزشی) بیافتد.
خود اصل وجود چنین تشکیلاتی در درازمدت مثبت است. کارکرد تشکیلات صنفی (هر چند وبلاگ نویسی را نمی‌توان صنف نامید) اعلامیه دادن به مناسبت‌ها و تبریک گفتن فلان روز یا محکوم کردن فلان عمل نیست.
ایمان داشته باشیم که هر تجمع صنفی در نهایت معطوف به منافع صنفی خود خواهد شد و این ارزش کمی نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک وبلاگ کانون (سابق): http://penlog.blogspot.com/

سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

ظهور خیلی نزدیک است، ارواح شکمت!

یک ایراد موسوی به دولت احمدی‌نژاد همین افزایش بی‌رویه واردات بود که به نابودی کشاورزی و صنعت ملی می‌انجامد. این ایراد در کنار انتقاد به رواج روزافزون دروغ‌گویی و خرافه، اصلی‌ترین انتقادات موسوی به باند احمدی‌نژاد و شرکا بود.
کسانی که دستشان در کار است می‌دانند وقتی واردات عمده از کانال‌های غیرعلنی به گروهی خاص واگذار ‌می‌شود، چه سود هنگفتی نصیب واردکننده می‌گردد. از تاثیر مخرب چنین واردات شبه مافیایی کالا بر تولید داخلی هم که اگر چیزی نگوییم سنگین‌تریم!

در دوره محمود احمدی‌نژاد رشد واردات حتی از دولت رفسنجانی پیشی گرفت!
همین‌ جانوران سیری‌ناپذیری که بازار را از جنس چینی پرکرده‌اند و درآمد‌های افسانه‌ای می‌برند، تبلیغات موذیانه‌ای هم راه ‌انداخته‌اند و به خرج بیت‌المال خرافات را در جامعه رواج می‌دهند. یعنی در حقیقت خاک در چشم‌ مردم می‌پاشند تا واقعیت و کارکرد کریه‌اشان دیده نشود.
یک سری جوان صادق ولی خام را هم این وسط علم کرده‌اند. که حضور نزدیک است و اله و بله. این طفلی‌ها باورشان شده و راستی راستی منتظرند! تا کی؟ خدا می‌داند. بالاخره روزی، هرچند دیر، از خواب بیدار می‌شوند تا متوجه ‌گردند تنها چیزی که ظهور کرده حساب‌های بانکی پرپول این اراذل است.
مثل همین‌ دوستانی که تازه فهمیدند احمدی‌ اونی نیست که می‌پنداشتند! ماشالله به روی خودشان هم نمی‌آورند که مگر ما غیر از این گفتیم و انگ "بی‌بصیرتی" خوردیم!؟ فکر می‌کنند چرا خودمان را جر می‌دادیم تا این مرد متقلب و دروغگو دوباره انتخاب نشود؟؟
این چند آمار از سایت آینده به خوبی روشنگر آن چیزی است که ظهور می‌کند و همچنین چیزهایی که هر روز غایب‌تر می‌شوند:

واردات در دولت احمدی نژاد 2.5 برابر متوسط واردات در پس از انقلاب است!
- از سال 1360 تا كنون، تنها دولتی كه در آن واردات كاهش داشته است، دولت میرحسین موسوی بوده است.
- 43 درصد از كل واردات جمهوری اسلامی ایران (تقریبا از بدو تاسیس تا كنون) تنها در 6 سال دولت احمدی نژاد انجام شده است
- مساله واردات مساله پر شدن جیب عده ای نوظهور نوكیسه و سیاه بختی كارگران یك كارخانه نیست؛ موضوع، موضوعی ملی به شمار می رود.
- در كشوری مثل ایران، كه اگر نفت را از صادرات آن بگیریم، چیز زیادی باقی نخواهد ماند، واردات چونان سم مهلكی است كه آرام آرام اشتغال را می خورد، چرخ كارخانه ها را از كار باز می دارد و نهایتا امنیت اقتصادی مردم جامعه را بر هم می زند.
- جالب است كه در 30 سال پس از انقلاب اسلامی ایران، در هیچ دولتی چون دولت عدالت محور رشد واردات مشاهده نمی شود! حتی در دوران هاشمی رفسنجانی كه همیشه متهم به رواج مصرف گرایی و ورود كالاهای غربی می شود، رشد واردات طی 8 سال 55 درصد بوده، این در حالی است كه تنها در شش سال ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد، رشد واردات ـ آن هم در مقایسه با 8 سال قبلی ـ بیش از 98 درصد رشد داشته است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:
سخنگوي ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادي با بيان اينكه 65 بدهكار بزرگ به سيستم بانكي معرفي شده‌اند، اعلام كرد كه بزرگترين بدهكار بانكي مبلغ هزار ميليارد تومان به سيستم بانكي بدهي داشته است.

من تعجب می‌کند!

واسه نمایشگاهش ورداشته پوستر چاپ کرده به انگلیسی. یه گوشه‌ هم کوچیک متن فارسیش رو گذاشته. گفتم مگه نمایشگاهت تو همین تهران نیست؟ می‌گه آره، ولی ممکنه از سفارت‌خونه‌ها هم بیان بازدید!
تعجب کردم!